روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )
171
سفرنامه كلاويخو ( فارسى )
عموم را بكوبند كه بسيارى ازين گونه ساختمانها بفرمان او ويران شد . سپس از تبريز بسلطانيه آمد و همان عمل را درينجا نيز معمول داشت . آنگاه بحصار بزرگ سلطانيه كه در آنجا پدرش خزانههاى بسيارى گرد آورده بود رفت و فرمان داد كه آن خزائن را ميان نجبا و ملازمانش بخش كنند . ( مسجد و ) كاخ بسيار بزرگى در بيرون شهر قرار دارد . كاخ مزبور دستگاههاى متعددى دارد كه در گذشته بدست يكى از بزرگان ساخته شده است و جنازهاش را در آنجا در آرامگاهى پر شكوه به خاك سپردهاند * . ميرانشاه آنگاه فرمان داد تا همهء اين ساختمان را ويران سازند و بفرمان او جسد بانى اين ساختمان عظيم را از گور بيرون كشيدند « 1 » و همچنان اهانت آميز آن را گذاشتند تا متلاشى و نابود شود . بعضى ميگويند كه اين شاهزاده اين كارها را بسبب جنونى كه برو عارض شده بود انجام داد . اما بر طبق خبرى ديگر زمانى شنيدند كه با خويشتن سخن ميگويد كه « براستى من پسر بزرگترين مرد جهان هستم . اينك درين شهرهاى مشهور چه كارى از من ساخته است كه پس از مرگم نامم بجاى بماند ؟ » بنابرين شروع كرد به ساختمان كردن اما به زودى دريافت كه هر چه ساخته است از آنچه در گذشته ساختهاند بهتر نيست . چون درين باره اندكى انديشيد ، شنيده شد كه گفت « بهر صورت بايد كارى كنم كه مرا آيندگان همواره بخاطر آورند . » فورا دستور داد كه همهء ساختمانهايى كه از آنها سخن رانديم ويران كنند تا آيندگان بگويند كه « گرچه ميرانشاه نتوانست چيزى بسازد . اما در ويران ساختن زيباترين ساختمانهاى جهان كامياب شد . » سرانجام خبر به تيمور رسيد . او بىدرنگ براى ديدار فرزند به راه افتاد . چون ميرانشاه شنيد كه پدرش بسلطانيه رسيده است ، ريسمانى به گردن
--> ( 1 ) - جسدى كه ميرانشاه امر به بيرون آوردن آن از خاك داده است در واقع استخوانهاى خواجه رشيد الدين فضل الله وزير معروف غازان خان و سلطان محمد خدابنده است كه در 17 جمادى الاولى سال 718 بامر ابو سعيد بهادر خان جانشين خدابنده در تبريز بقتل رسيد و در همانجا مدفون شده است . ميران شاه از سر جنون بعنوان اينكه خواجه يهودى زاده است امر داد استخوانهاى او را بيرون آورده و در قبرستان يهود به خاك سپردند و آن قضيه هم در تبريز اتفاق افتاده است نه در سلطانيه . م . ا .